گنجور

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۸۹۰

 

برفت آن ماه و ما را در دل از وی صد هوس مانده

غم هجران او با جان شیرین هم نفس مانده

مران تند ای عماری دار لیلی حسبة لله

که با صد بار دل بیچاره مجنون بازپس مانده

به امیدی که آید آن مه محمل نشین روزی

[...]

جامی
 

سعیدا » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۵۴

 

ز من تا کوی جانان گرچه یک آواز رس مانده

ز دوری می زدم فریاد اما ناله پس مانده

سیاهی لاله را بر تن نه از بخت سیه باشد

که از پیمانهٔ می در دلش داغ هوس مانده

نه خال است آن که می بینی تو بر رخسارهٔ نسرین

[...]

سعیدا