گنجور

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۷۲

 

سرم در راه آن سرو خرامان خاک بایستی

بر او آمد شد آن قامت چالاک بایستی

در آن دم کز هوای او گرفتم شاخ گل دربر

دلم چون غنچه گر بشکفت باری چاک بایستی

بیاد آن دهان پیوسته می بوسم لب ساغر

[...]

بابافغانی