گنجور

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶

 

بیا که از ازلم با تو آشنائی هست

زعکس روی تو در دیده روشنائی هست

بدل زچشم خرابت خرابی و مستی

بجان زباده لعل تو جانفزائی هست

زتاب زلف تو گر دل بخویش می پیچد

زلعل دلکشت اسباب دلگشائی هست

مرا زشیوه بیگانگیت باکی نیست

میان عشق من و حسنت آشنائی هست

اگرچه دست من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی