گنجور

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۳۵۲ - در شکایت

 

بزرگوارا دانی کز آفت نقرسز هرچه ترشی من بنده می‌بپرهیزم
شراب خواستم و سرکه‌ای کهن دادیکه گر خورم به قیامت مصوص برخیزم
شراب دار ندانم کجاست تا قدحیبه گوش و بینی آن قلتبان فروریزم


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » نسیم صبح

 

ز روی بحر و سر کوهسار می آیم

ولیک می نشناسم که از کجا خیزم

دهم به غمزده طایر پیام فصل بهار

ته نشیمن او سیم یاسمن ریزم

به سبزه غلتم و بر شاخ لاله می پیچم

که رنگ و بو ز مسامات او بر انگیزم

خمیده تا نشود شاخ او ز گردش من

به برگ لاله و گل نرم نرمک آویزم

چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

کمال‌الدین اسماعیل » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۲

 

سحرگهان که ز بهر صبوح برخیزم
هزار فتنه ز هر گوشه یی برانگیزم
چو خطّ دوست زنم دست در گل و سوسن
چو زلف یار بسر و سهی در آویزم
بدان امید که با یار خلوتی سازم
ز باده مست شوم تا ز خویش بگریزم
چو زلف یار بپایش درافتم از سر ذوق
شکسته بسته و آنگه درست برخیزم
میست آن لب چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل