گنجور

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۸۶

 

ز بند آز به جز عاقلان نرسته‌ستنددگر به تیغ طمع حلق خویش خسته‌ستند
طمع ببر تو ز بیشی که جمله بی طمعانز دست بند ستمگاره دهر جسته‌ستند
گوزن و گور که استام زر نمی‌جویندزقید و بند و غل و برنشست رسته‌ستند
و گر بر اسپ ستام است، لاجرم گردنشچو بندگان ذلیل و حقیر بسته‌ستند
پراپرند زطمع بازو، جغدکان بی‌رنجنشسته‌اند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو