گنجور

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۴

 

بکوش تا بنشینیم یک نفس با هم
تو ورهی تو،شیرینی و مگس باهم
توآفتابی وما با تو چون شب وصبحیم
که نیست صحبت ما غیر یک نفس با هم
برآرد آتش غیرت زبانه چون بینم
تو ورقیب ترا همچو آب وخس با هم
تو مرغ زیرکی واین قدر نمی دانی
که کبک وزاغ نزیبد بیک قفس با هم
نه من اسیر هوای توم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی