گنجور

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۲

 

مرا دلیست ز تن غافل و ز جان فارغ
به یاد تو ز جهان و جهانیان فارغ
بود یقین و گمان در شهود عشق حجاب
خوشا دلی ز یقین خالی از گمان فارغ
منزهی ز مکان و زمان و بس عجب است
که نی مکان ز تو خالیست نی زمان فارغ
مگو چه سود ز سودای من که من هستم
درین معامله […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی