گنجور

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۵۳۸

 

روی ای صبا و سلامم به دلنواز رساننیاز بنده به آن شوخ عشوه ساز رسان
من آنچه می‌کشم اندر درازی شبهابه روزگار سر زلف او فراز رسان
دلم ببردی و ترسم که دردان رسدتدلم به زلف نگهدار و درد باز رسان
چو نیم خوردهٔ خود باده بر زمین فگنیبگو به روح ستم کشتگان ناز رسان


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۹۰

 

رو، ای صبا و سلامم به دلنواز رسان
نیاز بنده بدان شوخ عشوه ساز رسان
بمردم و نگشادم غمش، چو جان بدهم
ببر حکایت و بر محرمان راز رسان
به جان کاسته افسانه فراق بگو
به شمع سوخته پروانه گداز رسان
کجایی، ای که دلت بر هلاک ناخوش بود
بیا و مژده بدان لعل دلنواز رسان
من آنچه می کشم اندر درازی شبها
به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی