گنجور

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۶۵۹

 

خوشم که رو به ملاقات یار خود دارم
امید مرهم جان فگار خود دارم
یکی ست شهر من و شهر یار من امروز
هوای شهر خود و شهریار خود دارم
هزار بار شد از خون دل کنارم پر
که کام خویش کنون در کنار خود دارم
بهار عیش مرا تازه ساخت بار دگر
نمی که بر مژه اشکبار خود دارم
مرا چو شمع […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی