گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲

 

ز هجر او دل من هر زمان به دست غم افتدتنم ز دوری او در شکنجهٔ ستم افتد
شبی که قصهٔ درد دل شکسته نویسمز تاب سینه بسوزم که سوز در قلم افتد
قدم بپرسشم، ای بت، بنه، که چون تو بیاییزمن دریغ نیاید سری که در قدم افتد
رها مکن که: به یک بارگی ز پای درآیمکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی