گنجور

جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۴

 

منم به کنج خرابات عشق شیفته حالی
شراب جرعه دردی قدح شکسته سفالی
نه بر سرم ز کریمان دهر منت لطفی
نه بر دلم ز لئیمان شهر گرد ملالی
به فرق من ننهاده قضا عمامه جاهی
به نام من ننوشته قدر وظیفه مالی
به نیکوان ز جهان کرده ام قناعت و زیشان
ز حاضران به نگاهی ز غایبان به خیالی
اگر چه ماه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

غبار همدانی » غزلیات » شمارهٔ ۹۶

 

به شهرعشق نه روز و نه هفته است و نه سالی
چو درگذشت زمان نیست غیر خواب و خیالی
بیار ساقی می ای که پیر باده فروشش
نهفته در خم یا شیشه یا سبو دو سه سالی
مگر به همت پیر مغان لطف تو بتوان
ز روی آینۀ دل زدود زنگ ملالی
قیاس میکنم ابروی او به صفحۀ عارض
بروی ماه شب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

غبار همدانی