گنجور

اشعار مشابه

 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۴

 

صبا، چو برگذری سوی غمگسار دلم

خبر کنش که: زهی بیخبر ز کار دلم!

شکستهٔ غم عشقت ز روزگار، ای دوست

دل منست، که شادی به روزگار دلم

کنون که در پی آزار من کمر بستی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی مراغه‌ای
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۸۷۱

 

نکرد با سر زلف تو هیچ کار دلم

ببرد در طلب وصل روزگار دلم

بر آتش است درونم چو کوره ی حداد

چگونه بر سر آتش کند قرار دلم

در انتظار خلاصی ز تنگنای وجود

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری قهستانی