گنجور

عبدالقادر گیلانی » غزلیات » شمارهٔ ۴۲ - ازدست عشق

 

از خان و مان آواره ام از دست عشق از دست عشق
سرگشته و بیچاره ام از دست عشق از دست عشق
ای کاشکی بودی عدم تا بازرستی از عدم
من سوزم از سر تا قدم از دست عشق از دست عشق
پرورده کردم خان و مان سرگشته ام گرد جهان
گشتم ضعیف و ناتوان از دست عشق از دست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبدالقادر گیلانی