گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱

 

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کندبر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند
اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام ویوان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند
دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از اونومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند
گفتم گره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۹

 

چون سایبان آفتاب از مشک تاتاری کندروز من بد روز را همچون شب تاری کند
از خستگان دل می‌برد لیکن نمی‌دارد نگهسهلست دل بردن ولی باید که دلداری کند
زینسان که من دنیا و دین در کار عشقش کرده‌امیاری بود کو هر زمان با دیگری یاری کند
تا کی خورم خون جگر در انتظار وعده‌اشگر می‌دهد کام دلم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی