گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۵

 

در لطف اگر بروی شاه همه چمنیدر قهر اگر بروی که را ز بن بکنی
دانی که بر گل تو بلبل چه ناله کنداملی الهوی اسقا یوم النوی بدنی
عقل از تو تازه بود جان از تو زنده بودتو عقل عقل منی تو جان جان منی
من مست نعمت تو دانم ز رحمت توکز من به هر گنهی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۵۶

 

ای زلف دلبر من پربند و پرشکنی
گاهی چو وعدهٔ او گاهی چو پشت منی
گه دام سرخ مُلی‌ گه بند تازه‌ گلی
گه دِرْعِ مُعْصَفَری‌ گه طوقِ نسترنی
گه خوشهٔ عِنَبی‌ گه عُقْدهٔ ذنبی
گه پَردهٔ قَمَری‌گه حلقهٔ سمنی
چون رأی تیره‌دلان پرپیج و تاب و خمی
چون راه بدکُنشان پررنگ و زرق و فنی
گویی دلیل غمی‌ کاسیب جان و دلی
گویی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی