گنجور

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴

 

چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار را‌؟

خون بارد این چشمان که تا بینم من آن گلزار را

خورشید چون افروزدم تا هجر کمتر سوزدم

دل حیلتی آموزدم کز سر بگیرم کار را

ای عقل کلِ ذوفنون تعلیم فرما یک فسون

[...]

۱۹ بیت
مولانا
 

سلطان باهو » غزلیات » شمارهٔ ۴

 

نیست کس محرم که پیغامم رساند یار را

وز حقیقت حال ما آگه کند دلدار را

کین ستم بیحد مکن، ظالم مشو ای جان من!

ای بی گنه مارا مکش، خنجر مزن بیمار را

با بیکسان خود مشفقی، بر بیدلان قاهر شدی

[...]

۵ بیت
سلطان باهو
 

فنودی » گزیدهٔ اشعار » شمارهٔ ۲ - وفای گلرخان

 

با آنکه از کف داده ام نقد وصال یار را

نتوانم از خاطر برم آن طلعت گل نار را

قسمت نگر طالع ببین از باغ وصل آن صنم

نا اهل دامن پر زگل، من برده زخم خار را

عهد و وفا بستن مرا بیهوده بشکستن چرا

[...]

۴ بیت
فنودی