گنجور

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۳

 

اگر بر تن خویش سالار و میرمملامت همی چون کنی خیر خیرم؟
چه قدرت رود بر تن منت ازان پس؟نه من همچو تو بندهٔ چرخ پیرم
اسیرم نکرد این ستمگاره گیتیچو این آرزو جوی تن گشت اسیرم
چو من پادشاه تن خویش گشتماگر چند لشکر ندارم امیرم
به تاج و سریرند شاهان مشهرمرا علم دین است تاج و سریرم
چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۴

 

به چشم تو زینسان که صیدی حقیرم
کی از غمزه سازی مشرف به تیرم
چو بر من کشی تیر ترسم که تیرت
به من نارسیده ز شادی بمیرم
برآورده دست نیازم که شاید
بدین دست دامان وصل تو گیرم
به مهر تو جنبم به گرد تو گردم
درین شیوه این کهنه چرخ است پیرم
پی مرغ وصل تو باشد صفیری
چو شبهای هجران برآید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی