گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۵

 

میی کو ترا میرهاند ز مستیحلالت از آن می خرابی و مستی
بت تست نفس تو در کعبهٔ تنخلیل خدایی، گر این بت شکستی
عروس جهان را وفایی نباشدبه آخر بدانی که: دل در که بستی؟
نبینی به خود غیر ازین صوت و صورتچه گویم؟ زهی! غافل از خود که هستی
تو آنروز گفتم: به منزل نیاییکه همراه میرفت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

رشیدالدین وطواط » مقطعات » شمارهٔ ۸۳ - در حق فخر الدین

 

اجل فخر دین ، ای کریم جهان
ترا داد یزدان همه جاه هستی
بفضل و کرم دست گیرم ، که در غم
مرا کشت اندیشهٔ تنگ دستی
بود هیچ آیا که ما خادمان را
شراب سخای تو آرد بمستی ؟
بیک جذبهٔ مکرمت بخت ما را
ببالا رساند کف تو ز پستی ؟
بدو نام نیکو طلب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۳۷

 

ز ما برشکستی و از ما بجستی
بر آنی که از زحمتِ ما برستی
دلِ ما ببردی سرِ ما نداری
درست است اگر ماجرا برشکستی
خیال تو از چشم ما نیست غایب
بلی شیوه ی ما بود بت‌پرستی
ترا تا بدیدم به تو بگرویدم
دل از ما ببردی و در جان نشستی
ملامت مکن بر نزاریِ مسکین
اگر پیش با خود نیاید ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری