گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸

 

مگر پیر سجاده حالی نداشت؟کزین خلق و کثرت ملالی نداشت؟
ازین دام نام و ازین چاه جاهبه بالا نیامد، که بالی نداشت
به آخر بداند خداوند لافکه: در سر بغیر از خیالی نداشت
چه گویی که: صوفی نخوردست می؟که از بیم مردم مجالی نداشت
خوشا! وقت آزادهٔ فارغیکه با کس جواب و سؤالی نداشت
شکم بنده حال دهن بستگانچه داند؟ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی