گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲

 

غباریم زحمتکش بادها

به وحشت اسیرند آزادها

املها به دوش نفس بسته‌ایم

سفریک قدم راه و این زادها

جهان ستم چون نیستان پر است

ز انگشت زنهار فریادها

به هر دامی از آرزو دانه‌ای‌ست

گرفتار خویشند صیادها

برون آمدن نیست زین آب وگل

بنالید ای سرو و شمشادها

فسردن هم آسوده جان می‌کند

به هر سنگ خفته‌ست فرهادها

غنیمت شمارند پیغام هم

فراموشی است آخر این یادها

بد ونیک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی