گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۹

 

حرص اگر بر عطش غلو دارد

شرم آبی دگر به جو دارد

گوشهٔ دامن قناعت گیر

خاک این وادی آبرو دارد

خار خار خیال پوچ بلاست

آه زان دل که آرزو دارد

نیست این بحر بی شنای حباب

سر بی‌مغز هم‌کدو دارد

رنگ گل بی ‌تو بی ‌دماغم کرد

خون این زخم تازه بو دارد

دست می‌باید از جهان شستن

رفع آلایش این وضو دارد

ساز اقبال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی