گنجور

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۹

 

بوی آن آشنا که می آرد
جز نسیم صبا که می آرد
گر چه ما را خبر نکرد وبرفت
خبر او به ما که می آرد
شرط یاری پیام یار آریست
شرط یاری بجا که می آرد
به جگر خستگان خار جفا
گل باغ وفا که می آرد
نامه او مثال عافیت است
سوی این مبتلا که می آرد
هجر درد و نسیم وصل دواست
درد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی