گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴

 

تا بر دوست بار نتوان یافتدل بر ما قرار نتوان یافت
تا نیاید نگار ما در کارکار ما چون نگار نتوان یافت
بی‌دهان و لب چو شکر اوعاشقان را شکار نتوان یافت
گر بپرسیدنم نهد گامیجز دل و جان نثار نتوان یافت
به جز اندر دهان و جز لب اوزندگانی دوبار نتوان یافت
در جهان از شمار شوخی اوتا به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۶

 

بی سبب وصل یار نتوان یافت
به خیالی نگار نتوان یافت
از میان تا کناره نکنی
آن میان در کنار نتوان یافت
بی زمستان سرد و آتش و دود
لذتی از بهار نتوان یافت
می خمخانه در سرای حدوث
جرعهٔ بی خمار نتوان یافت
تا نگردی مقرب سلطان
بر در شاه بار نتوان یافت
همچو سید حریف سرمستی
اندر این روزگار نتوان یافت


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی