گنجور

کمال‌الدین اسماعیل » غزلیات » شمارهٔ ۱۵

 

هر که رخسارش آرزو کردست
گل بر بارش آرزو کردست
بی خودیّ دلم بجای خودست
زانکه دیدارش آرزو کردست
تا گرفتار هجر اوست دلم
مرگ صد بارش آرزو کردست
گو بیا حال من نخست ببین
هر که این کارش آرزو کردست
عشق بی رنج هر که می طلبد
گل بی خارش آرزو کردست
در بر من دلی جگر خوارست
که غم یارش آرزو کردست
می گریزد بسایۀ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل