گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰

 

لغزشی خورده ز پا تا سر ما

خنده دارد خط بی‌مسطر ما

ذره پر منفعل اظهار است

کو هیولا وکجا پیکر ما

می‌نهد بر خط زنهار انگشت

موی چینی زتن لاغرما

خنده زن شمع ازبن بزم‌گذشت

گل بچینید ز خاکستر ما

جهد ازآیینهٔ ما زنگ نبرد

منفعل شدکف روشنگر ما

خواب ما زبر سیاهی ببالد

سایه افکند به سر بستر ما

عمرها شدکه عرق می‌گرییم

شرم حسنی است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی