گنجور

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸

 

عاشق سلسلهٔ زلف گرهگیرم منروزگاری است که دیوانهٔ زنجیرم من
نکنم چشم به هر نقش سبکسیر سیاهمحو یک نقش چو آیینهٔ تصویرم من
مرغ بی‌پر به چه امید قفس را شکند؟ورنه دلتنگ ازین عالم دلگیرم من
نشود دیدهٔ من باز چو بادام به سنگبس که از دیدن اوضاع جهان سیرم من
هست با مردم دیوانه سر و کار مرادل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی