گنجور

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۴

 

هرکه او نام تو گوید دم او نور شود
ظلمت غیر تو از جان ودلش دور شود
آفتاب ارنبود از رخ چون خورشیدت
سربسر عرصه آفاق پر از نور شود
ماه روی تو مدد گر نکند هر روزش
روی خورشید سیه چون شب دیجور شود
نفس اگر زنده بود نفحه عشقش نکشد
وردلی مرده بود زنده بدین صور شود
هجرت جان زتن خود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۱۹

 

گر دل عاشقم از عشق تو رنجور شود
کلبه جان ز بلاهای تو معمور شود
هست روشن به رخت دیده، اگر خاک رهت
باز در دیده کشم، نور علی نور شود
گشت اعمی، چو خط سبز ترا دید رقیب
چشم افعی چو زمرد نگرد، کور شود
حالیا چشم تو مست است، چها می کند او؟
آه، اگر غمزه زنان آید و مخمور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی