گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۵

 

حاصل عافیت آنها که به دامن‌کردند

چو خموشی نفس سوخته خرمن کردند

دل ز هستی چه خیال است مکدر نشود

از نفس‌خانهٔ این آینه روشن کردند

شعلهٔ دردم و تنن لاله‌ستان می‌جوشم

هرکجا داغ تو بود آینهٔ من‌کردند

آه ازین جلوه‌فروشان مروّت دشمن

کز تغافل چقدر آینه آهن‌کردند

جلوه آنجاکه بهار چمن بیرنگیست

صیقل آینه موقوف شکستن کردند

در مقامی ‌که تمنا به خیالت می‌سوخت

شرری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷

 

بس که خلقی سخن عاشقی من کردند
دوست را با من دل سوخته دشمن کردند
سوختم ز آتش این چرب زبانان، چون شمع
سوز پنهان مرا بر همه روشن کردند
بعد ازین دست من و دامن این سنگدلان
که بآهنگ جفا سنگ بدامن کردند
برضا کوش، هلالی و ز قسمت مخروش
هر کرا هر چه نصیبست معین کردند


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی