گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۰

 

روزگاری‌ که به عشق از هوسم افکندند

بال و پر کنده برون قفسم افکندند

ما و من خوش پر و بالی به خیال انشا کرد

مور بودم به غرور مگسم افکندند

تا کند عبرتم آگاه ز هنگامهٔ عمر

در تب و تاب شمار نفسم افکندند

خون خشکم جوی از قدر نیرزبد آخر

صد ره از پوست برون چو عدسم افکندند

نقش پا کرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی