گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸

 

سر نگردانم ازو، گر به سرم گرداندبنهم گردن، اگر خاک درم گرداند
نه چنان بستهٔ مهرم که بپیچانم رخوقت شمشیر زدن گر سپرم گرداند
روی بنمود و چو مشتاق شدم، بار دگرباز پوشید، که مشتاق ترم گرداند
گاه آنست که: یاد لب شیرینش بازهمچو فرهاد به کوه و کمرم گرداند
ای نسیم سحر، از خود به فغانم، برسانخبر او، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی