گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۵

 

اینک آن انجم روشن که فلک چاکرشاناینک آن پردگیانی که خرد چادرشان
همچو اندیشه به هر سینه بود مسکنشانهمچو خورشید به هر خانه فتد لشکرشان
نظر اولشان زنده کند عالم رادر نظر هیچ نگنجد نظر دیگرشان
ای بسا شب که من از آتششان همچو سپندبوده‌ام نعره زنان رقص کنان بر درشان
گر تو بو می نبری بوی کن اجزای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۴

 

شیرمردا تو چه ترسی ز سگ لاغرشانبرکش آن تیغ چو پولاد و بزن بر سرشان
چون ملک ساخته خود را به پر و بال دروغهمه دیوند که ابلیس بود مهترشان
همه قلبند و سیه چون بزنی بر سر سنگهین چرا غره شدستی تو به سیم و زرشان


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی