گنجور

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۳

 

گرچه سوزد دل پروانه ز سودای چراغ
نکند پیش مه روی تو پروای چراغ
زیر پا تار سر زلف سیاه تو کند
روشن این نکته که تاریک بود پای چراغ
آرزومند رخ خوب تو در دور فراق
شب نشینیست به دل داغ تمنای چراغ
می برد کاکل مشکین تو را باد ز جای
دود را کی بود آرام به بالای چراغ
آتش شوق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی