گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۳

 

باز پیوند، که دوری به نهایت برسیدچارهٔ درد دلم کن، که به غایت برسید
هیچ بر من نکنی چشم عنایت از خشمتا دگر بار به گوشت چه حکایت برسید؟
رحمتی کن، که ز هجران تو حال دل منقصه‌ای شد، که به هر شهر و ولایت برسید
جان همی دادم اگر زانکه خیال تو نه زودیاد می‌داد دل من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی