گنجور

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۷۴

 

می شود آب روان چون به رگ تاک رود
صرفه آب در آن است که در خاک رود
همه شب گرد دل سوختگان می گردی
کس ندیدم که در آتش چو تو بیباک رود
گرد گشتیم و بلندست همان پایه ما
خاکساری علمی نیست که در خاک رود
خشک شد چشمه شمشیر ز سرگرمی من
تا ازین شعله آتش چه به فتراک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۵

 

آنچه از آتش غم با دل غمناک رود
گر برآرم دم ازان دود بر افلاک رود
بنده ام پاکروی را که درین دیر کهن
تا زید پاک زید چون برود پاک رود
زیر هر سنگ فتاده ست سر سرهنگی
پر دلی کو که درین راه خطرناک رود
دیده را تا به زمین فرش نسازم مخرام
حیف باشد ز چنین پای که بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی