گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱

 

چون گره بر سر آن زلف دو تاه اندازدمشک را خوارتر از خاک به راه اندازد
اگر آن چاه زنخدان به سر کوچه بردای بسا دل! که در آن کوچه به جاه اندازد
نظر زهره کند، خنجر مریخ زندنور خورشید دهد، پرتو ماه اندازد
چشم آن ترک سپاهی به هزیمت ببردناوک غمزه چو در قلب سپاه اندازد
گر گواهیش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۹۰

 

بر ز نخدان تو هرکس که نگاه اندازد
گر بود خضر، دل خویش به چاه اندازد
گرد بر دامن دریای کرم ننشیند
ابر اگر سایه رحمت به گیاه اندازد
عقده مشکل ما را به نسیمی دریاب
تا به کی آه به اشک، اشک به آه اندازد؟
در گذر از سر نظاره آن قد بلند
کاین تماشا ز سر چرخ کلاه اندازد
دور باش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی