گنجور

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۰۱

 

بی سخن غنچه لبان مست مدامم کردند
باده از شیشه سربسته به جامم کردند
استخوان در تن من پنجه مرجان گردید
زان میی کز لب لعل تو به جامم کردند
در طلب رفت چو قمری همه عمر مرا
تا سرافراز به یک حلقه دامم کردند
کوه را لنگر من داشت سبک چون پر کاه
لاله رویان جهان کبک خرامم کردند
سالها سختی ایام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی