گنجور

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۸۱

 

دولتم نیست که باشم به سخن دمسازت
گو سخن با دگران تا شنوم آوازت
شاهباز حرم قدسی و در ملک وجود
نیست جز بهر شکار دل و جان پروازت
رفتی و رشته پیوند مرا با تو قوی
روزی آرم به همین رشته سوی خود بازت
همچو گل گر چه به صد پاره شود پرده دل
حاش لله که شوم پرده گشای از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی