گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹۱

 

نه که مهمان غریبم تو مرا یار مگیرنه که فلاح توام سرور و سالار مگیر
نه که همسایه آن سایه احسان توامتو مرا همسفر و مشفق و غمخوار مگیر
شربت رحمت تو بر همگان گردانستتو مرا تشنه و مستسقی و بیمار مگیر
نه که هر سنگ ز خورشید نصیبی داردتو مرا منتظر و کشته دیدار مگیر
نه که لطف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۵۴۰

 

من خراباتیم ای شوخ، مرا یار مگیر
نیکنامی تو، ره خانه خمّار مگیر
عنبرین طره چه انداخته ای بر سر دوش
کافر عشق تو ماییم، تو زنار مگیر
شمع سان گر سرم از تیغ زنی زنده شوم
کار این سوخته را این همه دشوار مگیر
گل آدم کف تقدیر، چهل روز سرشت
باری از تربیتم دست به یکبار مگیر
من اگر نیکم اگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حزین لاهیجی