گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۳۷

 

کیست آن لعبت خندان که پری وار برفتکه قرار از دل دیوانه به یک بار برفت
باد بوی گل رویش به گلستان آوردآب گلزار بشد رونق عطار برفت
صورت یوسف نادیده صفت می‌کردیمچون بدیدیم زبان سخن از کار برفت
بعد از این عیب و ملامت نکنم مستان راکه مرا در حق این طایفه انکار برفت
در سرم بود که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹

 

هیچ داری خبر ای یار که آن یار برفتیا شنیدی ز کسی کان بت عیار برفت
غم کارم بخور امروز که شد کار از دستدلم این لحظه نگهدار که دلدار برفت
که کند چاره‌ام این لحظه که بیچاره شدمکه دهد یاریم امروز که آن یار برفت
جهد کردم که ز دل بو که برآید کاریچکنم کاین دل محنت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۱۶۶

 

برگ زیرآمد و برگ گل و گلزار برفتسرخ رویی رخ لاله وگلنار برفت
سرو بشکفت و چمن سبز شد و نرگس خفتگوبرو از بر من این همه چون یار برفت
نزد من باد خزان دوش غبار آلودهآمد وگفت که سرو تو ز گلزار برفت
خواستم تا بروم در طلب رفتهٔ خویشیادم آمد رخ او پای من از کار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۱۶۷

 

برگ ریز آمد و برگ گل و گلزار برفتسرخ روئی ز رخ لاله و گلنار برفت
سرو بشکست و سمن زرد شد و نرگس خفتگو برو این همه چون از بر من یار برفت
نزد من ، باد خزان، دوش ، غبار آلودهآمد و گفت که سر و تو ز گلزار برفت
خواستم تا روم اندر طلب رفتهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۵

 

آوخ آوخ که جگرگوشه دگر بار برفت
دل به جان آمد از آن روز که دلدار برفت
یا رب این بار چنان رفت که باز آید باز
یا دلش سیر شد از ما و به یک بار برفت
یا رب از کوفتگی های ره آسایش یافت
وز تن نازک خود پرورش آزار برفت
نفسی با که زنم وه که فروبست دمم
غم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری