گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۱

 

قصهٔ یار سبک روح نگفتم به گرانانکه چنین حال نشاید که بگویند به آنان
ای که جان خواسته‌ای از من بیدل، بفرستمجان چه چیزست؟ که زودش نفرستند به جانان
جان به تن باز رود کشتهٔ شمشیر غمت رادر لحد نام تو گر بشنود از مرثیه خوانان
بر سر خوان خیال تو ز بس خون که بخوردیمپیر گشتیم و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی