گنجور

منوچهری » دیوان اشعار » مسمطات » شمارهٔ ۱۱ - در تهنیت جشن مهرگان و مدح سلطان مسعود غزنوی

 

چون ترا دیدم از پیش بدین زاری

کردم از پیش رزستانت دیواری

بزدم بر سر دیوار تو من خاری

کنجکی گرد تو همچون دهن غاری

منوچهری
 

منوچهری » دیوان اشعار » مسمطات » شمارهٔ ۱۱ - در تهنیت جشن مهرگان و مدح سلطان مسعود غزنوی

 

او به رز گفت که ویحک چه فضول آری

تو هنوز این هوس اندر سرخود داری

بکشم منت، «لک الویل» بدان زاری

که مسیحت بکند زنده به دشواری

منوچهری
 

منوچهری » دیوان اشعار » مسمطات » شمارهٔ ۱۱ - در تهنیت جشن مهرگان و مدح سلطان مسعود غزنوی

 

میرمسعود که رایات جهانداری

زده اقبالش بر طارم زنگاری

شه اجرامش با آن همه سالاری

سجده آرد به کله گوشهٔ جباری

منوچهری
 

منوچهری » دیوان اشعار » مسمطات » شمارهٔ ۱۱ - در تهنیت جشن مهرگان و مدح سلطان مسعود غزنوی

 

وانگه آن کیسه ز کافور بینباری

در کشی سرش به ابریشم زنگاری

منوچهری
 

منوچهری » دیوان اشعار » مسمطات » شمارهٔ ۱۱ - در تهنیت جشن مهرگان و مدح سلطان مسعود غزنوی

 

پس دری کردم از سنگ و درافزاری

که بدو آهن هندی نکند کاری

منوچهری
 

منوچهری » دیوان اشعار » مسمطات » شمارهٔ ۱۱ - در تهنیت جشن مهرگان و مدح سلطان مسعود غزنوی

 

نه بسنده‌ست مر این جرم و گنهکاری

که مرا باز همی ساده دل انگاری

منوچهری
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۸

 

سود خود را چه شماری که زیانکاری

ره نیکان چه سپاری که گرانباری

تو به خوابی، که چنین بیخبری از خود

خفته را آگهی از خود نبود، آری

بال و پر چند زنی خیره، نمی‌بینی

[...]

پروین اعتصامی