گنجور

سید حسن غزنوی » دیوان اشعار » ترجیعات » شمارهٔ ۹ - در مدح حسین بن حسن گوید

 

رفتن یار سفر پیشه من تنگ افتاد

با که گویم که میان من و دل جنگ افتاد

دل مرا طیره رها کرد ولی باز گرفت

چکنم دل چو دلارامم هم سنگ افتاد

این چه نقش است کزین نقش در آب چشمم

[...]

سید حسن غزنوی
 

ملک‌الشعرا بهار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶

 

باد بر آن دو سر طرهٔ شبرنگ افتاد

حذر ای دل که میان دو سپه جنگ افتاد

خط بر آن روی نکو دست تطاول بگشود

آه و صد آه که آن آینه را زنگ افتاد

خون دل شد عوض باده به کام من مست

[...]

ملک‌الشعرا بهار
 

ملک‌الشعرا بهار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷

 

تا به کنج لبت آن خال سیه‌رنگ افتاد

نافه را صدگره از خون به دل تنگ افتاد

آن نه خط است برآن عارض پرنقش و نگار

رنگ محویست که در دفتر ارژنگ افتاد

سیب از آسیب‌جهان‌رست که همرنگ تو شد

[...]

ملک‌الشعرا بهار