گنجور

وحشی بافقی » گزیدهٔ اشعار » غزلیات » غزل ۴۸

 

ترک من تیغ به کف ، بر زده دامن برخاست

جان فدایش که به خون ریختن من برخاست

می‌کشیدند ملایک همه چون سرمه به چشم

هر غباری که ترا از سم توسن برخاست

خرمن مشک چو بر دور مهت ظاهر شد

[...]

وحشی بافقی