گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۵

 

آفتاب عاشقان روی تو بسقبلهٔ سرگشتگان کوی تو بس
ترکتاز هر دو عالم را به حکمیک گره از زلف هندوی تو بس
آب حیوان را برای قوت جانیک شکر از درج لولوی تو بس
جملهٔ عشاق را سرمایه‌هاطاق آوردن ز ابروی تو بس
صد سپاه عقل پیش اندیش رایک خدنگ از جزع جادوی تو بس
شیرمردان را شکار آموختناز خیال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴

 

مه نجویم، مه مرا روی تو بسگل نبویم، گل مرا بوی تو بس
عقل من دیوانهٔ عشق تو شدبندش از زنجیر گیسوی تو بس
اشک من باران بی‌ابر است لیکابر بی‌باران خم موی تو بس
آینه از دست بفکن کز صفاپشت دست آئینهٔ روی تو بس
رنگ زلفت بس شب معراج منقاب قوسینم دو ابروی تو بس
طالب ظل همائی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی