گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱

 

دل کمال از لعل میگون تو یافتجان حیات از نطق موزون تو یافت
گر ز چشمت خسته‌ای آمد به تیرزنده شد چون در مکنون تو یافت
تا فسونت کرد چشم ساحرتجامه پر کژدم ز افسون تو یافت
سخت‌تر از سنگ نتوان آمدنلعل بین یعنی دلش خون تو یافت
تا فشاندی زلف و بگشادی دهنعقل خود را مست و مجنون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار