گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۲

 

عشق را فرسوده‌ای باید چو مندر مشقت بوده‌ای باید چو من
لایق سودای آن جان و جهاناز جهان آسوده‌ای باید چو من
تا غم او را به کار آید مگرکار غم فرسوده‌ای باید چو من
از برای خوردن حلوای غمخون دل پالوده‌ای باید چو من
انتظار دیدن آن ماه راسالها نغنوده‌ای باید چو من
تا ز وصل او به درمانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی