گنجور

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴

 

باز غم بگرفت دامانم، دریغسر برآورد از گریبانم دریغ
غصه دم‌دم می‌کشم از جام غمنیست جز غصه گوارانم، دریغ
ابر محنت خیمه زد بر بام دلصاعقه افتاد در جانم، دریغ
مبتلا گشتم به درد یار خودکس نداند کرد درمانم، دریغ
در چنین جان کندنی کافتاده‌امچاره جز مردن نمی‌دانم، دریغ
الغیاث! ای دوستان، رحمی کنیدکز فراق یار قربانم، دریغ
جور دلدار و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی