گنجور

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۷۸

 

عشق تو دردست و درمانش تویی
هست عاشق صورت و جانش تویی
آنچه در درمان نیابد دردمند
هست در دردی که درمانش تویی
سالک راه تو زاول واصلست
کین ره از سر تا بپایانش تویی
عاشقت کی گنجد اندر پیرهن
چون ز دامن تا گریبانش تویی
ما و تو این هر دو یک معنی بود
کآشکارش ما و پنهانش تویی
عاشق روی ترا در دین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

غبار همدانی » غزلیات » شمارهٔ ۸۵

 

ای خوش آن دردی که درمانش توئی
خرّم آن راهی که پایانش توئی
گر به سر پویم ره مقصود را
غم ندارم زانکه پایانش توئی
کی هوای بوستانش در سر است
هرکه در خلوت گلستانش توئی
ای شکنج زلف پرچین نگار
خرمّا گویی که چوگانش توئی
ای خوشا آب و هوای آن دیار
که سهی سرو خیابانش توئی


متن کامل شعر را ببینید ...

غبار همدانی