گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹۸

 

آمدم من بی‌دل و جان ای پسررنگ من بین نقش برخوان ای پسر
نی غلط من نامدم تو آمدیدر وجود بنده پنهان ای پسر
همچو زر یک لحظه در آتش بخندتا ببینی بخت خندان ای پسر
در خرابات دلم اندیشه‌هاستدر هم افتاده چو مستان ای پسر
پای دار و شور مستان گوش داردر شکست و جست دربان ای پسر
آمدم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی