گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶

 

درد ما را نیست درمان الغیاثهجر ما را نیست پایان الغیاث
دین و دل بردند و قصد جان کنندالغیاث از جور خوبان الغیاث
در بهای بوسه‌ای جانی طلبمی‌کنند این دلستانان الغیاث
خون ما خوردند این کافردلانای مسلمانان چه درمان الغیاث
همچو حافظ روز و شب بی خویشتنگشته‌ام سوزان و گریان الغیاث


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

فیض کاشانی » شوق مهدی » غزلیات » شمارهٔ ۳۷

 

ای تو ما را راحت جان الغیاث
دردها را جمله درمان الغیاث
ای سر و سرکرده هر سروری
نیست ما را بی تو سامان الغیاث
قائم آل پیامبر دستگیر!
بی توایم افتان و خیزان الغیاث
کار شرع از دست شد، بیرون خرام
تازه کن آئین ایمان الغیاث
عالمی گردید مالامال شر
از جفا و جور و طغیان الغیاث
خون ما خوردند این دجالیان
مهدی هادیِّ دوران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی